باران

اندوهي پاك و مطبوع مرا تسخير كرده
دستانم را گرفته چشمانم را خيس كرده است
و مرا به دوران دوردست كودكي باز مي‌گرداند
همانند كسي كه در سرزمين‌هاي بي‌رحم و زننده
احساس سرما كرده باشد و روزي
به كنار آتش ملايم خانه‌ي خويش باز گردد

چه بارون قشنگي داره مي‌ياد.
كاش الان اسير اين ديوارهاي سر به فلك كشيده نبودم و زير نم‌نم‌هاي بارون قدم مي‌زدم و شعر
حميد مصدق‌و مي‌خوندم:
واي باران، باران
شيشه‌ي پنجره‌ را باران شست؛
از دل من اما، چه كسي نقش تو را خواهد شست
تو گل سرخ مني، تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري
....

چهره‌ات در برگ نهان بود
برگها را يكي‌يكي چيدم تا به كنارت بيايم
آخرين برگ را كه چيدم، رفته بودي، آنگاه
از برگ‌هاي چيده‌ شده گلتاجي بافتم
كسي را نداشتم تا به او بدهم آن را
بر تارك خود آويختمش

دوشنبه 29 مهرماه 1387

تنهايي
تا حالا برام خيلي پيش اومده كه تنها باشم، حتي شده بوده كه يه ماه هم تنها باشم.
هميشه هم از اينكه فرصتي پيش ميومد كه تنها بشم كلي خوشحال ميشدم و با
خودم خلوت مي‌كردم، اما نمي‌دونم چرا جديداً ديگه طاقت تنهاييو ندارم، حتي براي
يه روز!
اين چند روزه كه تنهام كلي خواستم از تنهايي‌ام استفاده كنم و مثل گذشته باهاش
كنار بيام، اما نشد كه نشد!
واقعاً‌ تنهايي خيلي سخته و بده!
درسته كه شريعتي گفته :
" اگه تنهاترين تنهايان باشم، باز هم خدا هست. او جانشين تمامي نداشتن‌هاي من است."
اما واقعاً تنهايي فقط براي خدا خوبه، تازه به نظر من خدا هم تنهاييو دوست نداره چون ما
انسانها رو آفريده تا باهاش حرف بزنيمو تنها نباشه!
خدا به داد دل همه‌ي آدماي تنها برسه و ايشاالله كه كسي تنها نباشه.

با توام ، با تو خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه‌ای هم بفرست
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از اینکه برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
 


شنبه 20 مهر ماه 1387

فرار
چند وقتي كه دور و برم مي‌بينم يا مي‌شنوم كه فلان دختر رفته خارج كه اونجا زندگي كنه. اينكه
اونا مي‌خوان زندگيو توي يه كشور ديگه تجربه كنن خيلي خوبه، اما وقتي كه از دليل اصلي رفتن
اونا خبردار ميشي اونوقت كه دلت براي دختر بودن خودتو و امثال خودت ميسوزه!
اكثر اين دخترا افرادي هستند كه سنشون از مرز 30 گذشته و مجردن، در واقع اونا ميخوان
كشورشون عوض كنن تا از دست نگاهاي سنگين و يا سؤال مشترك دور و برياشون كه چرا تا
حالا ازدواج نكردين فرار كنن!
نمي‌دونم واقعاً اين افراد تصميم درستي مي‌گيرن يا نه؟ فقط اينو مي‌دونم كه آدم نبايد از خودش فرار كنه!!!

دوشنبه 11 شهريور 1387

نوبرانه‌اي براي تمام فصول
چقدر سريع مي‌روند! حتي ديگر افكارم هم به گردشان نمي‌رسد؛ و عجب به تاراج مي‌برند فرصت‌هايمان را! باز قالمان گذاشتند!عقربه‌ها را مي‌گويم، آنها كه خود ساختيم براي سنجش فرصت‌هايمان! تا شايد اندازه‌ بگيريم فاصله‌مان را با آخرين زمان؛ اما هرگز موفق نشديم! كه مي‌داند آخرين فرصت كي و كجاست؟ تقويم قطور فروردين ماه امروز به نيم رسيد؛(البته چند روزي ديگر) بعضي ورقه‌هايش را بيهوده سياه‌ كرديم و برخي را سفيد نموديم؛ پيدا كنيد چند برگش را مفيد مصرف كرده‌ايم؟ ساده است؟ اما خيلي‌ها از حلش عاجز ماندند. و باز مي‌پرسم چرا با وجود اين همه تكرار باز هم اشتباه مي‌كنيم؟!
فصل عبادت فرا رسيد؛ ماه رمضان؛‌ ماه ضيافت الهي. هر چند هر روز؛ روز عبادت و هر ماه؛ ماه ضيافت است؛ اما اين روزها را صفايي ديگر است! بياييد تا به فصل تماشاي زندگيمان نرسيده‌ايم، فرصت‌هايمان را دريابيم كه اگر عمري باشد حتماً به اين فصل خواهيم رسيد.
خداوندا: به نيايش پناه مي‌آورم از دست تكرارهاي زندگي كه نيايش تكرار نيست، استمرار است، عادت نيست؛ خوي متعبد است با معبود، وظيفه است براي تحول و تحولي است كه در تعهد شكل مي‌گيرد و تعهدي است كه بر آن نام زندگي مي‌نهيم.
عبادت و اعتقاد رنگ زندگيست؛ رنگي كه به آن معنا مي‌بخشد. و عطر زندگي؛ عطر باران است بر خاك؛ عطر عبادت؛ عطر مهر بر جانماز و بر دل مي‌نشيند چون خالص است. چون ساده‌ است مثل عبادت كودكي به تكليف نرسيده كه در آخرين رديف نماز جماعت به هواي عبادت به تقليد قنوت مي‌كند. كه مي‌داند قنوت كدامين از ما به درگاهش شايسته‌تر است.
كه اوست حقيقت مطلب و نيايشش نيازمند حقيقت.
كه بسياريم قيام كنندگان نماز شب كه بهره‌مان از ايستادن فقط بيداري است و نصيبمان
از روزه‌داري فقط عطش و تشنگي!
بخشش از روي اعتقاد زيباست! به دور از منت و ترحم؛ و بي‌تعارف مي‌پذيرند آن را؛
حتي غني‌ترين افراد!
و ماه رمضان آكنده از اين بخشش‌هاست. بخششي در راه او و براي آرامش دل!
و بي‌نياز از برانگيختن حس ترحم.
علي جان: ماه رمضان گوئي بوي از عبادت تو گرفت؛ هنگام رستگاريت! كه اينچنين عزيز گشت. و غم تنهايي‌ات تو را مونس همه تنهايان و دل‌شكستگان ساخت. قلب‌هاي خسته ما را درياب كه خوب مي‌دانم كه آنقدر بزرگواري كه گناهكارترين گناهكاران را هم در تعبد و نياز تنها نمي‌گذاري.

يكشنبه 10 شهريور 1387

نمي‌دونم مطلب زير چقدر صحت داره، مطلب زيرو يه بنده خدايي بهم گفته
"محبت به آدما مثل آب دادن به گل‌ها مي‌مونه،
اگه به گل زياد آب بدي پژمرده مي‌شه و اگه هم كم آب بدي خشك مي‌شه،
به آدما هم اگه زياد محبت كني، قدر محبتتو نمي‌دونن،
و اگه هم كم محبت كني ازت دور مي‌شن."
البته شخصاً به افراط و تفريط معتقدم ولي در مورد محبت نمي‌دونم اين قضيه چقدر صادقه!؟

دوشنبه 4 شهريور1387

يه نفس عميق كه بكشي ميتوني بوي پاييزو حس كني، دو سه روزه كه عصرا موقعه پياده‌روي اومدن پاييزو حس مي‌كنم. درسته كه تقريباً بيست و اندي روز مونده تا به اومدن پاييز، اما يواشكي خودشو به شهر مون رسونده.
اومدن پاييزو راه رفتن روي برگهاي رنگارنگ درختا كه حالا شدن سنگ‌فرش كوچه و خيابونا
حالا ديگه مهم نيست كه برگ كدوم درخت بودن، مهم اينه كه زير پاي تو خش‌خش مي‌كنن و صداي پاييزو برات زمزمه مي‌كنن.
اومدن پاييزو يادآوري روزهاي خوب مدرسه و... .
دلم ميخواد دوباره برم مدرسه. اي كاش ميشد.... .

چند روزه كه ميخوام يه پست اينجا بذارم اما انقدر سرم شلوغ بود كه نشد، جمعه شب كه سريال حضرت يوسف‌و ديدم ( ناگفته نمونه تنها برنامه‌‌ي تلويزيوني كه مي‌بينم) يه جا توي سريال، حضرت يوسف داشت خداشو براي يكي از افراد كارواني كه يوسف‌و به عنوان برده از برادراش خريده بودند، وصف مي‌كرد و با خداي سايرين مقايسه مي‌كرد. اون موقه بود كه شكر خدارو كردم كه منم يكتاپرستم و خداي منم همون خداي حضرت يوسف. چقدر خوشحالم از اينكه تو عصر جاهليت‌و دوران حضرت يوسف و ساير امامان به دنيا نيومدم.




شنبه 2 شهريور 1387

چرا پرواز نمي‌كني!؟
من تمام سعي‌ام را مي‌كنم تا روي
كارهاي روزه‌مره‌ام متمركز شوم.
اما كودك بازيگوش ذهنم، به سمت
دست‌هاي تو، لي‌لي مي‌كند.

ديروز اين اس‌ام‌اس، روي صفحه
موبايلم جا خوش كرد:
"پرنده، لب تنگ ماهي نشسته بود
و به ماهي نگاه مي‌كرد و مي‌گفت:
سقف قفست شكسته! چرا پرواز نمي‌كني؟!"
اين اس‌ام‌اس پنج جمله‌اي،
آرامش زندگي‌ام را به هم زده است!
با خودم فكر مي‌كنم كه چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد!
و
من چه قدر ماهي هستم!
اطرافيانم مدام مي‌گويند از قفس
سرشكسته وابستگي به تو، بيام بيرون.
اما من مي‌دانم بيرون آمدن همان و مردن همان!
آخر يكي نيست به اين پرنده‌هاي دلسوز بگويد
كجاي دنيا ماهي مي‌تواند بدون آب زندگي كند؟!
كجاي دنيا؟!!

من هر روز به قفس شكسته بالاي
سرم نگاه مي‌كنم.
چند بار سعي كرده‌ام سرم را از آب
بيرون نگه‌ دارم و بپرم اما...
احساس خفگي تمام بدنم را قرق مي‌كند!
من چند بار سعي‌ كرده‌ام .... اما...
نمي‌شود به خدا!!!

بگذريم از اين حكايت پرنده و ماهي!
بگذريم از فلسفه ماهي و قفس سرشكسته!
همان بهتر كه بنشينم و با تمام
توانم روي روزمرگي‌ام متمركز شوم.
اما
مگر لي‌لي اين كودك بازيگوش مي‌گذارد؟!

دلم براي سكوت دست‌هايت تنگ
شده‌ است، بينهايت!
در اين روزهاي پر از دست‌هاي شلوغ و پرهياهو،
دلم براي سكوت دست‌هايت تنگ شده، عزيز تمام عيارمن!
من هر روز به تو و دست‌هاي نجيبت فكر مي‌كنم
و
هر روز تكرار مي‌شود در من پرواز هزار پرستوي سبز!

بگذريم از اين سطرهاي هميشه!
بگذريم از اين همه "دوستت دارم"هايي كه تلنبار
شده‌اند در دهانم!
بگذريم از اين تا به ابد حسرت!
بگذريم...
بگذار باران آواز بخواند روي
چشم‌هايم!!!!



اگر تنهاترين تنهايان باشم
باز هم خدا هست.
او جانشين تمامي نداشتن‌هاي من است.

يك چند شبي‌ست ناز كمتر داري،
انگار سكوت تازه‌ات پرمعناست!
سخت است، نه! اعتراف عاشق بودن!
از خيسي گوشه‌ نگاهت پيداست.

پنج شنبه 31 مردادماه 1387

ردپاي خداوند
ديشب رويايي داشتم:
خواب مي‌ديدم بر روي شن‌ها راه مي‌روم،
همراه با خود خداوند.
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگي‌ام را، مانند فيلمي مي‌ديدم.
همان طور كه به گذشته‌ام نگاه مي‌كردم،
روز به روز از زندگي‌ را،
دو ردپا بر روي پرده ظاهر شد،
يكي مال من و يكي از آن خداوند.
راه ادامه يافت، تا تمام روزهاي تخصيص يافته‌ خاتمه يافت.
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه كردم.
در بعضي جاها فقط يك ردپا وجود داشت.......
اتفاقاً آن محلها مطابق با سخترين روزهاي زندگيم بود،
روزهايي با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها و ....
آن گاه از او پرسيدم:
"خداوندا! تو به من گفتي كه در تمام ايام زندگي‌ام با من خواهي
بود و من پذيرفتم كه با تو زندگي كنم."
خواهش مي‌كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟
خداوند پاسخ داد:
"فرزندم، تو را دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو
خواهم بود."
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
نه حتي براي لحظه‌اي،
و من چنين نكردم.
هنگامي كه در آن روزها، يك ردپا برروي شن ديدي،
من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم.

فرهنگ عاميانه برزيلي



چهارشنبه 30 مردادماه 1387

به نام حق
 به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را، رنگ را،.... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست كه دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را، ساختن خانه‌اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.


او رفت و من نشناختمش. در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم.
اما نشناختمش، همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه‌هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.


اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي‌ماهيست.
شايد مزرعه‌اي باشد با زاغچه‌اي بر سر آن
زاغچه‌اي كه هيچ كس جدي نگرفتش.
اينجا را هديه‌اش ميكنم به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب تنها بوديم. چقدر هم تنها .....


آرزوهاي ويكتورهوگو
اول از همه برايت آرزومندم كه عاشق شوي،
و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت كوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
@@@@
برايت همچنان آرزومندم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
كه دستكم يكي در ميانشان
بيترديد مورد اعتمادت باشد.
@@@@
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي،
نه كم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
كه دستكم يكي از آنها اعتراضش بحق باشد،
تا كه زياده به خودت غره نشوي.
@@@@
و نيز آرزومندم مفيد باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگهدارد.
@@@@
همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند
چون اين كار ساده‌اي است،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند
و با كاربرد درست صبوريات براي ديگران نمونه شوي.
@@@@
و اميدوارم اگر جوان هستي،
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده‌اي، به جواننمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد.
و لازم است بگذاريم، در ما جريان يابند.
@@@@
اميدوارم سگي را نوازش كني
به پرنده‌اي دانه بدهي، و به آواز يك سهره گوش كني
وقتي كه آواز سحرگاهيش را سر ميدهد.
چرا كه به اين طريق
احساس زيبايي خواهي يافت، به رايگان.
@@@@
اميدوارم كه دانه‌اي هم بر خاك بفشاني
هر چند كه خرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
@@@@
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينكه سالي يكبار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي:<< اين مال من است>>
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است.
@@@@
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.
@@@@
اگر همه‌ي اينها كه گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم!







پنج شنبه 24 مرداد ماه 1387

اينكه آدم روزشو با رفتن به يه باغ پر از گل شروع كنه خيلي خوبه. هواي لطيف و بوي خوش گلها همه دست به دست هم ميده تا روزتو به بهترين شكل ممكن آغاز كني. امروز صبح با رفتن به باغ گل، خاطره ي خوبيو كه سال گذشته براي خريد گل عروسي يكي از بهترين دوستام داشتم تازه شد. جالب كه بگم امروز هم دوباره براي خريد گل عروسي يكي ديگه از دوستاي خوبم رفتم باغ گل البته به اتفاق يكي از دوستان.
با ديدن گلها و بودن تو فضاي گل و سرسبزي، دوباره يادم اومد كه اصلاً‌ كارمو دوست ندارم، كاش اونقدر شهامتشو داشتم كه مي‌تونستم تغيير شغل بدم و برم توي گل‌فروشي كار كنم.

جمعه 18 مرداد 1387

ديروز كه با دوستان براي خريد رفته بوديم، علاوه بر اينكه به ويترينها نگاه مي كرديم، به بچه هاي مردم كه همراه پدر و مادراشون براي خريد اومده بودن هم نگاه مي كرديم. يكي از دوستان تئوري جالبي داره، در خصوص اينكه بچه بيشتر شبيه باباش مي شن با شبيه مامانش! ما هم با كنجكاوي تمام اول به هر بچه اي كه مي ديديم نگاه مي كرديم و سريع به پدر و مادرش هم نگاه مي كرديم و اعلام مي كرديم كه بچه شبيه مامانش بود يا شبيه پدرش.
شايد باور نكنين آخرا ديگه موضوع كفش و كيف و تقريباً فراموش كرده بوديم و حواسمون به بچه ها بود.
در همين گيرو دار بود كه وارد يه مغازه شديم كه مثلاً كيفاشو ببينيم، اما صحنه اي و ديديم كه خيلي قشنگ بود.
دو تا بچه (يه دختر و يه پسر) به همراه خانواده هاشون توي مغازه بودند كه پدر و مادرا حواسشون به بچه ها نبود. بچه ها هم نزديك در مغازه ايستاده بودند و به هم نگاه مي كردند، يه دفعه دختر بچه به سمت پسره رفتو اونو بوسيد. با ديدن اين صحنه يكي از دوستان گفت اه!!! تو چرا بوسش كردي!؟ اول اون(پسره) بايد بوست كنه. منم به پسره گفتم خوب تو هم بوسش كن ديگه. پسره هم رفت جلو و ...... ديگه بايد بقيه صحنه ها رو سانسور كنم. :-)
با ديدن اين صحنه به اين فكر كردم كه چقدر بچه ها بي شيله پيله هستن و راحت احساساتشونو نشان مي دن. ولي اكثر ما بزرگترها چقدر بايد منتظر مناسب بودن شرايط باشيم تا بخواهيم براي نشون دادن احساس قلبيمون حرفي رو بزنيم و يا جوانب كارو مي سنجيم كه مبادا با گفتن حرفي يا انجام دادن رفتاري، ديگران راجع به ما يه جوري فكر نكنن و يا اينكه اگه ما احساسمون و نشون بديم، طرف با خودش چي فكر مي كنه و هزاران اماو اگرهاي ديگه.
واقعاً دنياي بچه ها چقدر قشنگ و ساده ست. خوش به حالشون. كاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم. كاش....

دیروز عصر (پنج شنبه )با دوستان قرار گذاشتیم بریم خرید. امان از این خرید خانوما که تمومی نداره!

خوب، چه می شه کرد عروسی در پیش داریم و باید خودمونو برای جمعه هفته ی آینده آماده کنیم.

امروز صبح(جمعه)با دو تا از دوستان راهی بازار کفش فروشا(سپه سالار) شدیم،بعد از کلی گشت و گذار و خرید، و خوردن ناهار(جاتون خالی)، راهی خانه شدیم.

توی مسیر برگشت به خونه که بودم، تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که چرا به محیط اطرافمان کم توجه میکنیم؟! و صداهایی را که در نهایت سکوت فریاد می زنند را نمی شنویم؟!

به نظر من فقط این انسانها نیستند که حرف می زنند، شاید میز، خودکار و .... همگی حرف بزنند!

چون امروز من صدای کفشارو می شنیدم،

کفش ها سخن می گویند،

آری کفش ها،...

کفش ها سخن می گویند!

تنها انعکاس یک شعاع پر نور بر اعماق جان سخن نمی گوید،

تنها نعلهای اسب سفید بر شوره زار عشق و محبت سخن نمی گوید و نیز تنها یک لب غنچه شده ی سرخرنگ از غم و اندوه سخن نمی گوید!

تو نخواهی شنید دردی را که یک نعل افزار از عمق جان به تو می گوید، چرا که تو گوشهایت را به نغمه ی خوش عندلیب سپرده ای. چرا که تو گوشهایت را به آواز خوش یار داده ای، دیگر چگونه می توانی زمزمه ی پر از محبت کفشهای بی رنگ مادر بزرگ بر در کهنه ی چوبی را بشنوی؟

آری او سخن می گوید! او فریاد می زند اما فریادی درسکوت.

آن کفشهای وصله شده ی قدیمی به دنبال پای چین خورده ی مادربزرگ میگردد، فریاد می زند و یار را می طلبد، یاری که چون دریا در خود امواج زیبا داشت اما اکنون به ساحل غم رسیده است.

آری کفشهای کهنه مادربزرگ بوی خاک به خود گرفته ولی من آن را همچون بوی گل از اعماق جانم حس می کنم، من آنها را به دور نخواهم انداخت؛ چرا که من تنها نوه ی کوچک او، می توانم صاحب این کفشهای سخنگو باشم. من آن را شبها بر بالین می نهم تا غصه ها و قصه های زیبای مادربزرگ را که همچون گل امید در کویر خشک بود برایم زمزمه کند. من آنرا بر بالین می گذارم تا غم پای رنج کشیده ی مادربزرگ، آن یگانه مروارید روزگار را برایم بگوید.

من آن را بر تخته سنگ سر می نهم تا آنچه را که از پای پردرد مادربزرگ دیده برایم نقل کند.

آری کفشها سخن می گویند به شرط آنکه در پای پررنج یار تو پنهان بوده باشند؛ و تنها کسی می تواند آنرا بشنود که اکنون یار را از دست داده باشد و شاهد تنها یادگار او باشد، تنها یادگاری که محافظ تیغهای برنده دشت ناامیدی است.

تنها یادگاری که محافظ پینه ی پای قلب تو باشد.

آری کفشها سخن می گویند.

 

فاجعه!!!!

فاجعه

بعد از فاجعه اجباری شدن چادر سر کردن توی محیط کارم، دیروز گفتند که باید پشت میزکارمان هم با چادر بشینیم. با شنیدن این خبر، خستگی کل هفته به تنم نشست.تمام انرژی ایو که برای تعطیلی آخر هفته جمع کرده بودمو از دست دادم.
هر وقت به تاریخ گذشته ایران سری میزدم با خودم میگفتم مردمی که در زمان رضا خان زندگی می کردند، چقدر سخته شون بوده که به زور چادرو از سرشون می کشیدن، الان دقیقاً ما هم شدیم مثل مردم دوره رضا خان.

به قدری گستاخ شده اند که به خودشون اجازه میدن به عقاید دیگران توهین کنند.

به به عجب مملکتی داریم.


 

ديروز بر طبق عادت گذشته دو هفته‌نامه‌ي موفقيت رو خريدم. با اينكه مطالبش كليشه ‌اي اند اما جالبند. يه صفحه‌اي داره بنام سطر به سطر، كه از مطالبش خيلي خوشم مي‌ياد. متن زير در اين شماره چاپ شده بود كه براتون مي‌ذارم:

فلسفه دوستي
من نمي دانم فلسفه دوستي‌ ما انسان‌ها با يكديگر چيست؟
شايد....!
ما انسان‌ها با هم دوست مي‌شويم تا يكديگر را در رسيدن به كمال كمك كنيم.
با هم دوست مي‌شويم تا طرف مقابل‌مان را شاد كنيم
و
خومان هم نشاط را مزه‌مزه كنيم.
دوست مي‌شويم تا تنهايي يكديگر را فراري دهيم به سمت ابد.
ما....
من نمي‌دانم فلسفه دوستي‌ من و تو چيست؟
من مدام فقط بايد به نبودنت فكر كنم!
مزه تنهايي گرفته تمام وجودم را!
ديگر نمي‌دانم شادي چه طعمي دارد!
يك احساس خوبي در رگ‌هايم وول مي‌خورد با اين كار.
اما... فقط كافي‌ست به خلا نبودنت فكر كنم.
ديگر خبري از آن احساس خوشايند نيست كه نيست!
...
لطفاً فلسفه دوستي بين خودمان را براي من تعريف كن؟! لطفاً !
تو چه جوري مي‌تواني بدون من زندگي كني؟!
....
....
متن باز هم ادامه داره، اما ديگه حوصله‌ي نوشتن ندارم .

تشكر

ممنون خداجونم

ديروز توي شركت بودم كه دوباره خدا بهم نشون داد كه دوستم داره، فراموشم نكرده و صدامو مي‌شنوه. خيلي دوست دارم خداي مهربونم.
همون چيزي رو كه مي‌خواستم بهم داد. ( درمورد مساله‌ي كاري بود، يه وقت فكر ديگه‌اي نكنيد)


هفته‌ي گذشته با دوستان رفتيم گردش، بعد از كلي گشت و گذار، من و سميرا براي ناهار به يه رستوران فست فود رفتيم، جاي تمام دوستاني كه علاقه‌ي وافري به پيتزا دارند خالي، پيتزاش معركه بود.
رستوران دكوراسيون خاصي داشت كه جالب بود و از روي نقاشي‌هاي تقويم اردشير رستمي تابلو درست كرده بود و به ديوار زده بود، يكي از تابلوها شعر قشنگي داشت كه با كلي زحمت تونستم شعرش را بنويسم.
اگر زمان و مكان در اختيار ما بود
ده سال پيش از طوفان نوح عاشقت مي‌شدم
و تو مي‌توانستي تا قيامت برايم ناز كني
يكصد سال به ستايش چشمانت مي‌گذشت
و سي‌هزار سال صرف اندام ديگرت
و تازه در پايان عمر به دلت راه مي‌يافتم

آندره مارول

بنام خالق هستي
سلامم را پذيرا باش، چرا كه براي تداوم دوستي هيچ كلامي بهتر از سلام نيست.
چند سالي مي‌شه كه اتفاقات جالب روزانه‌ام و يا مطالبي‌و كه دوست دارمو يادداشت مي‌كنم و حالا از اينكه ميتونم مطالبم را توي وبلاگ بزارم و دوستانم بخونند و نظر بدن خوشحالم.
جا داره از دو تا از دوستاي خوبم كه راهنماييم كردند تشكر كنم.